من و آنْ من دیگر🧸

سریال احضار اینجوریه که خودشون تو کار هک و فال و کلاهبردارین بعد زنه به خاطر اینک شوهرش سایت شرطبندی داره باهاش قهر میکنه که داره کار حرام انجام می‌ده:)

•دیگ سریال یاورو نگم...


برچسب‌ها: سم
+ تاريخ سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت 2:42 نويسنده Eli |

الینا،خواهر قشنگ من خیلی تلاش کردم ی جمله خوب واس تو بنویسم اما برای خوبی تو حتی ی کلمه هم پیدا نمی‌شه:)می‌دونی ک چقد دوست دارم..هیچ‌وقت خوبیاتو یادم نمی‌ره،وقتی ک گریه میکردم وقتی که می‌خندیدم کنارم بود،مرسی که واسم هم دوست و هم خواهری هستی که می‌تونم روش حساب کنم❤هیچ وقت بعد کنکور یادم نمی‌ره وقتی که همه سرزنشم می‌کردن چطور زنگ زدی و بهم انرژی مثبت تزریق کردی:)سوییت هارت،اَپل آف مای آیز به امید موفقیات بیشتر🙂تولدت مبارک هممون باشه🥰🥳

نگا خاله ریزرو:::::)))))

+ تاريخ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰ساعت 10:36 نويسنده Eli |

چرا غم برای اونایی پیش می‌آد که بیشتر از همه لیاقت شادی رو دارن؟؟:)


برچسب‌ها: ناراحتی‌هایم
+ تاريخ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت 1:19 نويسنده Eli

همه میگن خودت باش،خودت باش...چطور می‌تونیم خودمون باشیم وقتی بین دو تا سنگ(محدودیتی که خونواده ها واس بچه هاشون گذاشتن)قرار گرفتیم؟؟؟همینجا می‌گم من اونی نیستم که الان هستم:/من تبااااه شدم...زندگی من و امثال من تباااه شد:)))خانوادهامون چطور می‌تونن انقد خودخواه باشن به خاطر اینک صلاح مارو می‌خوان؟؟؟کی و کِی قراره صدای من(و امثال من)رو بشنوه؟؟؟!این اواخر زیادی با خودم درگیرم...

هیچی نیست دوستان ی بغضی بود که به‌خاطر فکر و دغدغه های همیشگی ترکید


برچسب‌ها: فلفلی
+ تاريخ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰ساعت 18:30 نويسنده Eli |

سخنانِ یک عدد دهه هشتادی:

•حرف از دهه هشتاد اینا شد خواستم اینم بنویسم:خیلی دلم می خواست ی دختر دهه هفتادی می‌بودم که داره تو دهه هشتاد دوران نوجوونیشو سپری می‌کنه و صفحات مجازی هم مثل الان نبود،می‌رفتم چت روم:(مامانم می‌گفت مثل الان نبود،آدمای توی چت روم خیلی با شخصیت بودن و حد همو می دونستن.دلم می‌خواست یدونه ضبط و کلی آهنگ تو اینا📼داشتم😅شادمهر و گروه آریان گوش می‌دادم با اینک الانم گوش می‌دم ولی احساس می کنم اون زمان حس و حال دیگه‌ای داشت..کاش کاش دهه هفتاد بودم،دهه هفتادیا پخته تر بودن و معنی زندگیو میفهمیدن و قدر داشته هاشونو میدونستن جایی مثل اینستا نبود که اعتماد به نفس رو پایین بیاره...همه اینا نگرش و احساس من بودن شاید اشتباه می‌کنم!

•اگ دهه هفتادین بهم بگین از اون موقع ها،خیلی مشتاقم بدونم اون موقع ها از زندگیتون راضی بودین؟مشکلاتتون چی بود و اینا😍


برچسب‌ها: از همه جا نویسی
+ تاريخ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت 0:1 نويسنده Eli |

•تقریبا از ۱۲ سالگی اینا خیلی دلم می‌خواست خوابگاه دختران رو ببینم،امروز قسمت شد و با الینا اینا دیدم😍😄عاشقش شدم.با اینک ترسیدم ولی از نظر من انقد خوب بود ک میتونم چند بارهم ببینم.کلا فیلم های دهه هشتاد عالین حیف ک اون موقع ها بچه بودم و نمی‌فهمیدم:(


برچسب‌ها: فیلم
+ تاريخ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت 23:41 نويسنده Eli |

•حالم از اینجا به هم می‌خوره😑دلم واس خونمون تنگ شده🥺دلم اتاقمو می‌خواد.زبونم مو دراورد بهشون بگم که بریم من تکلیف دارم.باید ۱۴ تحویل بدم😑

+ تاريخ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت 12:30 نويسنده Eli

الان که یواش یواش همه اومدن خونشون،استوریا زیاد میشن😐ینی فک کنین کل شهر یجا گردش بود😐فک کنم فقط ما تو شهر مونده بودیم😂اینم درد دل آخر شبی من و الینا😂

ترجمش:

1-الینا همه بیرون بودنااا.2-مشگین(شهر)رفته یودن قشلاق‌تنگ

3-اردبیل هم رفته بودن گردنه حیران

•اینطوریه که فالورای مشگین‌شهری همش آشناهامن،اردبیل هم دوستام.


برچسب‌ها: داریخماخ
+ تاريخ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰ساعت 0:59 نويسنده Eli |

•به قول الینا جمعه وقتی بدتر می‌شه که استوریای گردش بقیه رو ببینی😒ولی خیلی دلم گردش می‌خواست،مخصوصا گردنه حیران😔:(از جمعه ها متنفرم😑مخصوصا وقتی ک تنهام:(خبر خوش این که الوین داره می‌آد.الینا اینا هشتمش میاد😍.

•هر کی امروز گردشه کوفتش شه🥴😂


برچسب‌ها: داریخماخ
+ تاريخ جمعه ۶ فروردین ۱۴۰۰ساعت 18:29 نويسنده Eli |

•سلیقه من تو گوش دادن آهنگ با خانوادم کاااملا فرق می‌کنه.اصلا تو ماشین سر انتخاب به تفاهم نمی‌رسیم😅تنها نقطه مشترکمون آهنگ‌های حبیبه.چقد می‌چسبه آهنگاش😍.

•دو سال پیش اینا که رفته بودیم جواهر ده با عمم اینا.جاده جنگلی،هوا بارونی و خنک.کنار جاده نگهداشتیم ماشینو،با آهنگ بزن باران حبیب چای خوردیم😍خیلی حس و حال قشنگی داشت.از لحاظ روحی نیاز دارم جواهر ده باشم🥺اوتداناسان کرونا😡🔥.

+ تاريخ جمعه ۶ فروردین ۱۴۰۰ساعت 11:28 نويسنده Eli |

دیروز تو خوابم گلای سفید می‌دیدم که خیلی قشنگ بودن،خیلی بوی خوبی هم داشتن😍تعبیرش زیاد جالب نبود:(تازه دارم حس می‌کنم که گلا چقد قشنگن،تا حالا اصلا به قشنگیاشون فک نکرده بودم.خیلی عادی می گفتم که گل مورد علاقه من نرگسه ولی الان اون علاقه‌ای که به گل نرگس دارمو تازه دارم حسش می‌کنم🥰این دوتا دلبر هم تو باغچه مامان بزرگم(مادری)اینا گرفتم:

 

•پ.ن:فردا انگار می‌خواد بارون بباره😍

••پ.ن:چرا اینستا اینجوریه😑همین عکسارو استوری کردم کیفیتشو خیلی آورده پایین:(انقد عصابم بهم ریخت که دلم می‌خواست دلت اکانت بزنم😒


برچسب‌ها: عکسای خودم
+ تاريخ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰ساعت 20:43 نويسنده Eli |

•نزدیکای خونه مامانبزرگم تالار هست،پریروز عروسی بود😐از کنارش رد شدنی هیچ کدوم ماسک نزده بودن.آخرای شب که هممون خواب بودیم صدای دعوا میومد که بعدن مشخص شد آخر عروسی بین مهمونا جنگ طایفه‌ای شده بود😐اولش دلم واسشون سوخت که اون همه خوشی از دماغشون اومده،بعدن گفتم خوب شد حقشون بود که تو این موقعیت که خیلی از پرستارا و کادر درمان عروسی هاشونو کنسل کردن یا همه هزینه های عروسی رو اهدا کردن اونا عروسی می‌گیرنو کار همون پرستارا رو سخت تر می‌کنن😏من بد کسیو نمیخوام ولی واقعا کارشون اشتباهه.چه معنی داره اخه تو این موقعیت؟؟ما دلمون عروسی نمی‌خواد؟دلمون مسافرت نمیخواد؟

•این عکس رو هم ببینید👈🏻کلیک


برچسب‌ها: فلفلی
+ تاريخ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰ساعت 13:13 نويسنده Eli |

•تازگیا کارم این شده که می‌رم وبلاگ های قدیمیو ک معلومه قبلا واس خودش برو بیایی داشته،رو پیدا می کنم و میشینم خاطره هاشونو میخونم‌.مال سالایی که حتی من خوندن نوشتن بلد نبودم.بیشترشون از سال ۹۱ به بعد رها شدن☹این حسو دارم که رفتم یه خونه خیلی قدیمی متروک،و البته "ترسناک".بعضی هاشون خاطرات تلخی نوشته بودن و بعضی ها هم خوش،به این فک میکنم که اون اتفاق‌های تلخ تا الان تموم شده یا همونطوری مونده،یا اونایی ک از اتفاقای خوبشون نوشتن،هنوزم اون خوشیو دارن یا. . .به اینا فک کردن ترسناکه یکم(به نظرم)!


برچسب‌ها: بلاگفای‌جان
+ تاريخ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰ساعت 0:12 نويسنده Eli |

•روز اول عید ما خونه مامانبزرگم(مامانِ‌پدر)بودیم،عمه ها و عمو ها اومدن واس عید دیدنی و اینا.رابطه نزدیکی با عمه‌هام داریم،خیلی مهربونن.عمه دومیم(از لحاظ سن😅)منو دیده میگه آخه من چطور بغلت نکنم؟🥺

•بیشتر فامیل پدری نزدیکیم تا مادری،اینطوری بگم هر دوتاشم نزدیکیم ولی فامیل پدری ی درجه بیشتر‌.یکم عجیب غریبه دلیلشو نمیدونم ولی به شوهر عمه بزرگم میگیم داداش😂.به زنعمومم میگیم مامان،داستانش اینه ی بار خیلی بچه بودنی هدیه اشتباهی زنعمومو مامان صدا کرده بود اونم از اون موقع گفته بود که صداش بزنیم مامان!

+ تاريخ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰ساعت 23:42 نويسنده Eli

چقد دلم دریا می‌خواد😓

-انقد دلم پره که دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم🥲

-هنوز ۳ فروردینه،چرا زمان انقد دیر می گذره😑😭😔


برچسب‌ها: ناراحتی‌هایم
+ تاريخ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰ساعت 11:59 نويسنده Eli

اینم از 1400تو آرشیو قشنگم😍🌿

+ تاريخ یکشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت 0:1 نويسنده Eli