من و آنْ من دیگر🧸

میگفتن بگذره دلت آروم میشه، کو پس؟ من بیشتر از هربار دلتنگم. هیچی دلمو آروم نمی‌کنه. انگار دارم میمیرم ولی نمیتونم. نفسم می‌گیره ولی هنوز زندم. کاش آخرین بار می دیدمش کاش بغلم می‌کرد.

آخه چرا؟

چرا باید اینجوری می‌شد؟💔

دلم بی‌تابه دلم آشوبه طاقت ندارم دیگه😔

+ تاريخ یکشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۳ساعت 2:44 نويسنده Eli |

روز اولی که شنیدی چی شده، اصلا نفهمیدیم چطوری از خونه اومدیم بیرون اون یه ساعت راه اندازه یه سال گذشت واسم، نمی‌خواستم باور کنم به جایی رسیده بودم که می‌گفتم خدایا هنوز دیر نشده‌ها می‌شه زندش کنی؟ الهی بمیرم واست💔

مرسی به خاطر کامنت هایی که بهم دادین و کتارم بودین.تو فرصت مناسب تاییدشون می‌کنم. ایشالله که هیچ‌وقت غم نبینین.

+ تاريخ دوشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۳ساعت 21:53 نويسنده Eli |

امروز یه تیکه از وجودمو کَندن گذاشتن زیر خاک. حالا من موندم و کلی حسرت و دلتنگی و دلتنگی. کاش آخرین بار محکم بغلش می‌کردم. همش می‌ترسم صداشم یادم بره. نذاشتن خوب ببینمش. حتی نذاشتن راحت واسش گریه کنم.مهربونم عزیزترینم غم رفتنت تا ابد تو این دل شکستم می‌مونه.

+ تاريخ یکشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۳ساعت 4:51 نويسنده Eli |