من و آنْ من دیگر🧸

اره شب یلداست هممون جمعیم،کل فامیل! ولی ی غم بزرگی ته دلمونه،کسی نمیخنده،بساط هندونه و آجیل و شیرینی بپا نیست:)همه تو سکوت نشستیم..گاهیم بغض جمع میترکه😔💔خدایا این رسمش نبود.حالمون هیچ وقت خوب نمیشه:)

+ تاريخ سه شنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۰ساعت 20:24 نويسنده Eli |

ی اصطلاحی داریم تو ترکی"قارا باسماخ"حالا اگه لغت ب لغت معنی کنیم:قارا ینی سیاه،باسماخ ینی فشار دادن😂ک خود اصطلاح این معنی رو نمیده،تقریبا معنیش میشه توهم زدن،دیشب منو قارا باسماخ کرده بود:/یهو از خواب پریدم درم نیمه باز بود،دیدم ی مرد دم در وایساده دستشم چند تا از این ظرفای فلزی ک توش اسپند دود میکنن داره،تکون میده:/ینی قشنگ سکته کردم،سکته هاااا 

+ تاريخ پنجشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۰ساعت 10:21 نويسنده Eli |

ی چند وقته ی دختری تو کتابخونه بغل دستم میشینه.اولین بار دیدمش فک کردم بچه دبیرستانیه ولی دیدم داره واس کارشناسی ارشد میخونه(از کتاباش فهمیدم)نه اسم همو میدونیم ن چیزی فقط به واسطه اینک کنار هم میشینیم ی حالتی صمیمی طور داریم😅یبار از من پرسید گفت زبانکده میری؟(به خاطر کتابام)گفتم نه دانشجوعه زبان،یهو چشاش چهار تا شد😆‌گفت فک کردم هفتم اینا باشی🤣یکی اینو بهم بگه صد برابر عاشقش میشم،خواستم بگم خوب لامصب تو از من بیبی فیس تری ک:)))خلاصه امروز نیومده ناراحتم🥲

+ تاريخ چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۰ساعت 11:4 نويسنده Eli |

من چقد خندیدم به این:)))

راست میگه خوب:)

+ تاريخ شنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۰ساعت 1:1 نويسنده Eli |

بازم دفتر خریدم:)))))

+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۰ساعت 20:7 نويسنده Eli |

دیروز بعد آموزش برمیگشتیم خونه پیچیدیم لوازم تحریریه ک ماسک بخریم،و چون مامانم نبود میتوستنم با خیال راحت خرید کنم.یدونه دفتر خریدم،قیمتش از اون چیزی که فک میکردیم بیشتر شد:/و  من یادم رفته بود ک اسمس پرداخت میره به مامانم🥲یکم مسخره بازی دراوردم،عصبانی نشد بهم😂فقط هر بار میدید سرشو تکون میداد میگفت پولاتو الکی خرج می‌کنی

+ تاريخ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۰ساعت 11:33 نويسنده Eli |

ی عادت زشتی پیدا کردم از وقتی که میرم کتابخونه نمی‌تونم تو خونه درس بخونم،ولی از ی طرفم چون نمیتونستم تو خونه درس بخونم رفتم کتابخونه🥲امروز چون من کلاس داشتم و قرار بود شفاهی بپرسه برای امتحان میانترم"که از من نپرسید"موندیم خونه و امروز کلیییی کار دارم و واس فردا امتحان میان ترم🥲ینی دیشب به خاطر امتحان دیروز زجر کشیدم ،صبح از استرس حالت تهوع داشتم😑ینی قشنگ جهنم رو حس می‌کردم..‌.

قفلی زدم رو آهنگRafet El Roman-Direniyorum..دلم میخواد وقتی گوش میدم نعره زنان جامه درم😍رو دوتا از اهنگاش قفلی زدم ولی این یکی یچیز دیگس،پیشنهاد میدم شماهم گوش کنین،دوتاشم گذاشتم تو کانال🥲لینکش تو پست ثابته

+ تاريخ یکشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۰ساعت 10:25 نويسنده Eli |

"ب"گیان من نمیتونم برات کامنت بذارم😁کامنتات بستس

+ تاريخ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ساعت 21:55 نويسنده Eli

هوا انقد سرده که نفسمو برید،اصلا نمیتونستم تنفس کنم😑انقد لرزیدم احساس کردم الاناست که چشام پرت بشن بیرون،هنوزم به خودم نیومدم🥶

+ تاريخ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰ساعت 13:34 نويسنده Eli |

چند روز پیش تو اخبار اینا طوفان تو استانبول رو شنیدین؟؟چقد شدید بود!!!الان ته دیگش به اینجا رسیده😧هم اردبیل هم تبریز همم ارومیه...خدا کنه شدیدتر نشه

+ تاريخ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ساعت 16:44 نويسنده Eli |

آخیش خستگیم در رفت❤

+ تاريخ چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰ساعت 11:28 نويسنده Eli

•امروز تنهایی اومدم کتابخونه،برای اولین بار به مدت طولانی دارم به تنهایی به سر می‌برم و این واقعا واسم لذت بخشه.شاید زهرا بیاد.یکم منتظر می‌مونم اگه نیومد میرم نسکافه می‌گیرم،بعد میرم کنار دریاچه،البته اگه سردم نشه و بتونم تحمل کنم.

•ی دختر کنارم نشسته و ی لحظه چشم افتاد بهش دیدم بهم زل زده😂😍خیلی کیوته کاش میتونستم برم لپشو بکشم.البته من معذب شدم زود رومو برگردوندم که مثلا ندیدمش،دفعه بعد بهش لبخند می‌زنم:)😅

•امروزم امتحان میانترم دارم ،با اینکه آسونه ولی بازم استرس دارم،چون میترسم از شدت آسونی سخت باشه:|چی گفتم!!!

+ تاريخ چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰ساعت 10:29 نويسنده Eli |

مامانم خیلی ناراحته:( فیلم و عکساشو از تو لب تاپ پیدا کرده میشینه نگاش می‌کنه😞وضعیت یجوریه،فک نکنم مثل قبل شه💔

خدایا این همه آدم بد،چرا اخه اون.می‌گن که تو بیشتر از همه دوسش داشتی💔

+ تاريخ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰ساعت 21:58 نويسنده Eli |