|
من و آنْ من دیگر🧸
|
چند روزیه رفتم تو فاز سریال کرهای.امروز سریال آقای ملکه رو تموم کردم:(کاش تموم نمیشد.ولی خوب یجوری بود که همش میخواستم اخرشو بفهمم چون خیلی پیچیده بود..اولش نمیتونستم تشخیص بدم کدوم شخصیت منفیه کدوم مثبت..مثلا ی شخصیتی بود تا میومد تمام سیستم عصبی من بهم میریخت،اما بعدا فهمیدم که بد قضاوتش کردم🥺
عاشق "مااااماااا"گفتنشون بودم😂ی بانو چوی هم بود،عاشق اونم بودم.هدیه هی مسخره میکرد،میگفت عه جومونگ میبینی؟😒راستشو بگم عشق به کره من از همون جومونگ شروع شد.بعد یانگوم.نمیدونم چند سالم بود ولی خیلی بچه بودم.وقتی جومونگو از تو رودخونه پیدا کردن میخواستم از خوشحالی گریه کنم:/
•ی بار مسافرت ی هتلی رفته بودیم،یجا بود که مردم دورهم جمع میشدن تلوزیون میدیدن،همزمان دلنوازان هم پخش میشد.تو تایم دلنوازان دو سه نفر بودن،ولی تو تایم جومونگ کل سالن پر شده بود😂
چند سال بود که از کره فاصله گرفته بودم:/اخرین بار یادمه ی فن پیج واسه اکسو داشتم..پاکیدمش.
•دیروز آخرین امتحانمم تموم کردم.حضوری بود،رفتم دانشگاه.هیچ حسی نداشتم.
•تا اونجایی که میدونم همه فقط از گروه اینا باهم در ارتباطند. خیلی صمیمی بودن.انگار چند ساله همو میشناسن.همین که وارد شدم بدون اینکه کسی منو ببینه ی گوشه نشستم.نوبتم شد رفتم تو و برگشتم..من زیاد با هم کلاسیام اوکی نیستم.
شونصد بار ویدئو گرفتم و تو اون شونصد بار به Desk گفتم Deks🥲
پس فردا قراره برم دانشگاه،این دومین باریه که دارم میرم و هنوز هم اون تصوری که باید تو ذهنم از دانشگاه ایجاد بشه ایجاد نشده،امیدوارم که از مهر یا حداقل بهمن حضوری بشه،ولی با توجه به واکسیناسیون کُند و وضعیت قرمز اون امید و به گور میبرم:-/
38کیلو شدمو از این بابت بسیار خرسندم.ینی میشه ی روزی 50 کیلو شم؟

_هوا ابریه و خنکه،اصلا انگار نه انگار که تابستونه.این ویژگی اردبیلو دوس دارم:)کاش هوا همیشه همینجوری بمونه.
خونوادم تنها کسایی هستن که وقتی دارم نرمال زندگیمو میکنم،باعث شن نظرم ۳۶۰ درجه نسبت به آیندم تغییر بکنه و رویاهای دیگه رو تو ذهنم سر بگیرم و وقتی میخوام واسه رویای جدیدم قدم بردارم ی آب سرد بریزن روش...💔البته کاش فقط مشکل این بود
-اصلا دست و دلم به درس نمیره،ذهنم پرواز کرده و دارم خودمو تو چیزی تصور میکنم که قرار نیست هیچوقت اتفاق بیفته.به قولی:
ما عادت کردیم به خواستن ها و نرسیدن ها،مرگ تدریجی یعنی همین...
کاش انقد تو خونواده و فامیلامون رنگ کردن موهای دختر جا افتاده و common بود که رنگ موهامو مثل موهای کروئلا میکردم.یا مثل موهای آنشرلی،یا کلا سفید:)🥲
طبق فرهنگمون موقع ازدواج کردن میتونم زرد عقدی کنم:/که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت اینکارو نمیکنم،پس میذارم تا آخر عمرم رنگ موهای خودم باقی بمونه.
از فردا باید ظرف و لباسامونو بزاریم توی ی لگن پلاستیکی ببریم رودخونه بشوریم،دست مثل قدیما.چند تا آفتابه بخریم واس دسشویی محض احتیاط توشو پر کنیم.آهان واس آب آشامیدنی هم میتونیم بسته بندی بخریم یا بریم از چشمه بیاریم واس ماهایی که نزدیک کوه زندگی میکنیم راحته،تازه تنوع میشه،واس سلامتی هم مفیده..البته اگه خشک نشده باشن،یا این شرایط جدید باعث نشه آدما اونجاهارم خراب کنن:/واسه حموم هم یا بریم ی رودخونه خلوت پیدا کنیم که فقط خودمون باشیم و پی پی کنیم تو طبیعت یا اینک بازم توی چند تا لگنو پر کنیم بندازیم پشت وانت(میتونیم کرایه کنیم)بیاریم خونه بزاریم گرم شه اونم اگه گازمون قطع نشده باشه:/
_متاسفم که تا اینجا وقت گرانبها تو صرف خوندن چرت و پرت گویی های من کردی😂امروز حموم نرفتم عصبانیم یکم همین!تا یادم نرفته،چراغ نفتیم باید بخریم
-بعد مدت ها گفتینو مو فعال کردم:/
خاک تو سر خونواده هایی که بچه هاشونو ول میکنن به امون خدا اونم تو این وضعیت😑یعنی امروز دیگه از حد خودشون گذشتن،آخه بچه انقد وحشی؟؟؟😑همشون نعره میزنن،از خود صبح صدا نعره هاشون میاد تا الان که به نقطه اوجش رسیده😑تعداد بچه های کوچمون بیشتر از تعداد بچه های مهد کودکه😑هواا گرمه خونه داریم آب پز میشیم نمیتونم پنجره رو پنج دقیقه باز کنم به خاطر صداهاشون😑
-از وقتی خورشید طلوع میکنه از شهرداری میان چمنای وسط کوچه رو مرتب میکنن،دونه دونه اون همه درختو آبیاری میکنن.کلی زحمت میکشن؛اخرش خونواده های بی شعور بی مسئولیت بچه هاشونو ول میکنن،میرینن تو هرچی چمن و درخته😑😑😑حیف کوچه به این خوشگلی که ریده میشه توش.
الان واقعا عصبانیم و از سر درد میترکم،نمیتونم جلوی خودمو بگیرم که فحش ندم...
مرگ بر درسای عمومی😑
سعی میکنم ترم تابستون تا اونجایی که میتونم عمومی بردارم با تقلب رفع شه😑وگرنه حضوری شه به خاطر عمومیا نصف میشم...فردا از درسی امتحان دارم که کل کتابو استادِ بوق همشو درس داده و باید همشو بخونیم..(قبیلیا یا نمونه سوال داده بود یا کم بود حجمش).
با چند تا از همکلاسیمو درسو تقسیم کردیم.ی فصلشو باید بخونم اما مشکل اینجاست که حجم هرکدوم از فصلاهم زیاده..خود درس هم به شدت ملال آور و غیر قابل تفهیم:/ببینید اینطوریه مثال میزنم واستون
"حرف زدن باعث ارتباط با دیگران میشود.یکی از مهم ترین ویژگی حرف زدن ارتباط با دیگران است،حرف زدن باعث ارتباط با دیگران میشود پس یکی ویژگی های ارتباط با دیگران حرف زدن است.حرف زدن باعث میشود با دیگران ارتباط داشته باشید.ارتباط داشتن با دیگران شما را به حرف زدن وا میدارد،پس یکی از دلایلی ارتباط با دیگران حرف زدن است."
فهمیدین یا بیشتر ثابت کنم که کل درس مضخرفه؟
آبمونم قطع شد :))))
چقد زندگی خوبی داریم ما:))))
چقد تو رفاه و آسایش هستیم:))))))
با اینکه کتاب جلومه و سوالا دستمه هنوزم استرس دارم🤦🏻♀️هیچ وقت این عمومیارو درست حسابی نتونستم بخونم،نمیدونم اگه دانشگاه حضوری شه چه غلطی بکنم:/
_سوالای یکی از درسا رو هم نوشتم هم تو ورد گوشیم تایپ کردم،که فقط تو سامانه کپی پیست کنم..واس اون یکی هم علامت گذاشتم که باز کنم تایپ کنم:/تا ۱۴ فقط عمومی دارم.🤦🏻♀️زیاد به خاطر اختصاصیام نگران نیستم.
بسماللهالرحمنالرحیم امتحانام از فردا شروع میشه:|تو ی روز دوتا امتحان پشت سر هم دارم🙁تا 27تیر....
27تیر میرم دانشگاه😊🤩
کاش صدام مثل صدای ستین بود،آهنگاشو گوش نمیدم ولی بعضی موقع ها از اینور اونور میشنوم.خیلی به دلم میشینه.
وقتایی که با صدای آروم واس خودم ی آهنگی میخونم میگم عه چه صدای قشنگی دارم،ولی تا میام بلند بخونم دلم میخواد این حنجره واموندرو بِکَنم بندازم دور😂.ولی واقعا خیلی دلم میخواست صدام اونقدر خوب باشه که بتونم بخونم.
بعضی موقع ها که دلم برای مدرسه تنگ میشه،زود پشت دستمو نیشگون میگیرم که یادم بیاد چقدر اذیت شدم و اونجا جای من نبوده.
تا نصف شب کتابی که تازه شروع کردمو خوندم،از ساعت 12 تا 4 فقط بازی کردم،تا جایی که چشام بسته میشد.تنها سرگرمی من همین دوتاست؛با بازی call of duty دارم زندگی میکنم🥲.دیگه مامانم به حرف اومده که پاکش کن معتاش میشی،نمیدونه معتادش شدم😬اینطوری بگم که انقد این بازی واسم مهمه که حاظرم میلیون میلیون واسش خرج کنم😶کلی زحمت کشیدم و کلی حرص خوردم تا اسکین جدیده رو از ببرم.از بتل پس ۴ دا اسکین دختر دارم که خیلی بهتر از اونه ولی اینو حس میکنم شبیه خودمه:/به هرکی نشون دادم میگه "نی شیبیهیت نیست"🤪"بیشی تی اینجیر فیک کین شیبیهیته"🤪خلاصه به حرفای بقیه اهمیت نمیدم،من میدونم شبیه خودمه😂ایناهاش این وسطیه،اینجا با چند تا از رفقا داشتیم میرفتیم صحنه جنگ😂
-عروسی هردوتاشون تو حیاط خونشون برگزار شده بود،چادر کشیده بودن که زن و مرد قاطی نشه،خانوماهم تو ایوان خیلی بزرگشون بودن،تابستون بودو هوا خنک،اصلا آدم کیف میکرد.فقط بدی که داره شامو خیلی دیر میدن اونجاها😂ساعت یک بود هنوز شام نخورده بودیم،دیگه اهالیشون عادت کردن و خودشون کیکی چیزی میاوردن تا ضعف نکنن.منم از شدت ضعف و خستگی و خواب آلودگی سرمو گذاشته بودم روی پای مامانم خوابیده بودم،هرکی منو میدید میخندید😆خواستم بگم که این بهترین عروسی بود که تو عمرم رفته بودم.
-بیشتر مسیری که میریم تا برسیم به روستا رو دوست دارم،سر سبز نیست ولی پر مزرعهست،رنگ زرد و سبز باهم قاطی شده بود و آسمون آبی قشنگ تر و دیدنی ترش میکرد😍یه جاهایی از جاده کاملا چسبیده بود به مرز.از دور پرچم آذربایجان🇦🇿دیده میشد.با اینک جاده باریکه و تو شبا خطرناک میشه ولی خیلی دلپذیره💛
-قسمت جالبش اینجا بود که بابا خرابه هایی که با گِل درست شده بودن رو نشون میداد،میگفت زمانیکه جوون بود اینجا معلم بوده.از شهر خودمون خیلی دوره قبلا هم جاده درست حسابی وجود نداشت.میگفت تو زمستونا برف اینا که میبارید احتمال اینک گم بشیم یا گرگی چیزی حمله کنه زیاد بود😨ولی بیشتر دلم واس دانش آموزا میسوخت که اونجا درس میخوندن:(
دیگه کم کم داره یادم میره عروسیا چه شکلی بودن.دو سال پیش که کلی عروسی داشتیم همش غر میزدم؛چقد ناشکر بودم🤦🏻♀️خیلی دلم عروسی میخواد،با این وضعیتی که پیش اومد،حتی اگه همه واکسیناسیون هم بشن فک نکنم بازم اون راحتی و خوشی که تو عروسیا داشتمو تجربه کنم،همیشه تا اخر عمر اون ترس کرونا تو دلمون میمونه.
دلم عروسی ساده و صمیمی میخواد،شهرما با اینک کوچیکه ولی همه عروسیا تجملاتیه و چشم و هم چشمی توش حس میشه،بابا ی دوستی داره واس عروسی پسر و دخترش دعوتمون کرده بود،خونشون تو ی دهی نزدیکیای مرزه،با اینک اونجا غریبه بودیم اما فضا انقد ساده و صمیمی بود که بیشتر از عروسیای خودمونی خوش گذشت.ی دختر هم سن من داره.به مامان میگم کاش انقد بزرگ بود که عروسی میکرد مارم دعوت میکردن،میگه ازشون بعید نیست دخترو تو سن کم شوهرش بدن،آخه اونجا ازدواج تو سن کم مرسومه.
+برای اینکه طولانی نشه بقیه شو تو پست بعدی مینویسم.
پروفایلمو که نوشتم گریم گرفت:))))
-شده از بیکاری گریتون بگیره؟از این که این همه وقت الکی بدون اینک کاری انجام بدم هدر میره عذاب وجدان میگیرم،دلم میخواد درس بخونم اما نمیخونم.انگار یه مامان درون دارم با بچه درون که مامانه به بچه میگه درستو بخون ولی بچه لجبازی میکنه نمیخونه:/
-"دختری با هفت اسم"رو تموم کردم،عاشقش شدم،رفتم اینستاشم چک کردم😍اینو اعتراف میکنم که دختر قوی نیستم و زود جا میزنم،اگه جای دختر بودم یا از ترسم سکته میکردم،یا اصلا به فکر این نمیافتادم که از کرهشمالی بزنم بیرون.میخوام دزیره رو شروع کنم بخونم.
این سه ماه بهار یه جور واسم بد گذشت.فروردین یجور،اردیبهشت یجور،خرداد یجور.البته کل ۳۱ روزشون نه،ولی اتفاقایی که افتاد_حتی اتفاقای بدِ چند ثانیهای_قشنگی واسم باقی نذاشت .اصلا نفهمیدم کی تموم شد.حتی نفهمیدم وارد فصل دیگه شدیم.اینطوری بگم که اصلا اون بهاری نبود که منتظرش بودم.دیگه هیچ وقت منتظر فصلی به جز پاییز نمیمونم🍂میدونم با این پاییز پاییز کردم زخمیتون کردم😬🤦🏻♀️😂
امتحان دیروز به خاطر مشکل سایت کنسل شد و افتاد امروز:/من کارایی که باید دیروز انحام بدم رو انداخته بودم واس امروز که مثلا دیروز جزوه رو بخونم😑الان دیگ جزوه رو نمیخونم نگه داشتم دو ساعت مونده به امتحان درسو شروع کنم.الان فقط دلم میخواد گرامر بخونم و با خودکار رنگیای جدید نوت برداری کنم:)
_کاش از اول نوت برداری میکردم از درسام،واقعا کمکم میکنه،هم نوشتنش با خودکار رنگی باعث میشه حوصلم سر نره.قبلا واس جزوه نوشتن به آبی و قرمز اکتفا میکردم.
_واقعا شانس آوردم خونمون نزدیک یه مغازه لوازم التحریر،اون روز بدون اینک به چیزی نیاز داشته باشم به مامانم گفتم بریم میخوام خودکار بخرم🤭دلم میخواست همه چی بخرم،از این مدادمغزیای عروسکی،که هدیه و مامان منصرفم کردن😂ی بسته خودکار رنگی با استیک نوت یه دونه هم دفترچه خریدم😁شصت سالمم بشه بازم میرم لوازمالتحریر کلی خرید میکنم برمیگردم،حتی به نوه هامم نمیدم😒