من و آنْ من دیگر🧸

پاییز قشنگم.بیا دیگه😍🍂
چِقد دیگه باید انتظار بکشم؟؟؟!!!
شما دلتون واسِ نارنجی و زردِ دلبرِ پاییز تنگ نشده؟


برچسب‌ها: فصل زرد من🍁
+ تاريخ یکشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹ساعت 0:18 نويسنده Eli

اصلـا روحو روانم تصویه میشه وقتی [زبان] میخونم😍
از اینکه دو سال پیش به خاطرِ درس های دبیرستان ولش کردم خیلی پشیمونم:'(
چند تا لغاتی رو که تازی یاد گرفتم واستون میذارم مطمئنم که خوشتون میاد!!

 ⒈[Euphoria]:خوشحالی و راحتی.
 ⒉[Petrichor]:بوی خاکِ باران خورده.
 ⒊[Serendipity]:یافتنِ چیزی زیبا بی آنکه در پی‌اش باشید.
 ⒋[Revenie]:حالتی از گم شدن در افکارِ کسی،در بیداری خیال پردازی کردن.
 ⒌[Sturmfrei]:احساس آزادی از تنها بودن،اینکه بتوانید کاری‌را که می‌خواهید،انجام دهید.
 ⒎[Metanoia]:سفری برای تغییر ذهن خود یا فرآیند تجربه شکست‌ها و پیامد های مثبت روان شناختی،ساختن دوباره و شفا یافتن.

سنجاق:اگه از این جور لغتا بلدین کامنت کنید:)❝

+ تاريخ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 17:43 نويسنده Eli

میگه الان من واستون گوشتِ چرخ کرده رو میپزم شما هم کنار برنج
میخورین همین میشه چه فرقی داره حالا؟😕
''منطقیه حرفش :|''
من خیلی گشنمه😭

_ آخه من نمیفهمم،تو خود استانبول همچین غذایی وجود نداره:|نشونشون بدیم این غذا اسمش"استانبولیه"قاشقو میکنن تو حلقمون!از صب داریم با مامانم سر همین بحث میکنیم که ما دوسش نداریم
هی مامان غر میزنه هی ما،هی مامان هی ما...

+ تاريخ دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹ساعت 12:45 نويسنده Eli

ی بار تو مهمونی اومدم خیلی با ادب باشم،تو جواب:
"چایی میخوای یا نه"
گفتم:بله میخوایَم:)😂

خیلیم خنده دار بود:|من قشنگ مردم از بس خندیدم بهش
هر کی بگه بی مزه بود اینو میکنم تو دهنش🔪

+ تاريخ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 22:35 نويسنده Eli

یکی از راه هایی که واس چآق شدن پیدا کردم اینِ که:
تو اینستا کلی ویدئو های [موکبنگ]میبینم
بعدن که اشتهام تحریک شد میرم سراغ غذا😋

البته زیاد جالب نیست که کلی مرغ سوخاری و نمیدونم چی چی ببینی
آخرش به خاطر امکانات کم مثلا بری املت بخوری:|
"هنوز همونم  یه کیلو هم به وزنم اضافه نشده"

دلم قارچ انوکی میخواد خیلی خرچ خرچ میکنه :|

+ تاريخ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 20:9 نويسنده Eli

ی ماه مونده تا کنکور !
اون وقت من هنوز نمیتونم تست‌های فعل معلوم و مجهول (زبان) و حل کنم😑
از همون اول باهاش مشکل داشتم
هر بار که اشتباه میزنم هر کدوم 10 برابر نا امیدم میکنه:(

راهکاری چیزی....لطفا🙁

+ تاريخ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹ساعت 11:19 نويسنده Eli

دِلم واسه اون روزایی که کتاب [غیرِ درسی] دستم میگرفتم تنگ شده :(
آخریــن کتابـی که خوندم "ملت عشق"بود.
اگـه واقعا وقتِ اضافه‌ای دارین حتما کتاب بخونین!

حیفه اون ثانیه ها الکی هدر شه:)

همه کتابای تو لیستمو میخوام.
انقد زیاده که نمیدونم اول کدومشو بخونم
اولویتم اول اون کتاباییِ که مربوط شمس و مولاناست❤
کنکور بمیر دیگه لطفا...


برچسب‌ها: کتاب
+ تاريخ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:21 نويسنده Eli

در شهر دیوانگان،عاقل بودن اوج دیوانگی‌ست=)

+ تاريخ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹ساعت 10:2 نويسنده Eli

ینی خدایا اگه قرار نیست اخلاق بابام عوض شه حداقل منو مثل خودش میکردی تا نه من عذاب بکشم نه خودش.
خودش تربیتم کرده بزرگم کرده ولی چرا کلی باهاش فرق دارم ؟! نمیدونُم:|!
فقط منتظر کنکورم،میرم ی شهر دیگه دور از خانواده البته هرجا برم مامانمم با خودم میبرم😍و فک و فامیلِ با عقاید جهان سومی!(البته نمیشه ازشون فرار کرد همه جا هستن!)میدونین ماهم میتونستیم جهان سومی نباشیم:)حیف!

پ.ن:خوشحالم که بهم میگن غرب زده😂

+ تاريخ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹ساعت 22:14 نويسنده Eli

دیروزم زبانو دادیم ریاضیــو هویت موند،ریاضی نگران نیستم ولی بیشتر از هویت میترسم:|خدا کنه مثل سلامت و بهداشت نشه،تا اینجا فقط فیزیکو سلامتو بد نوشتم:(فیزیکِ عن:/
دیروز که بچه ها میگفتن زبان سخت بود.به نظر من که سخت نبود فقط تعداد برگه هایی که دادن دستمون زیاد بود(هفت تا)آدم گیج میشد.اگه غلط داشته باشم  تو لیسینینگِ اونم به لطف بلندگوهای فوق پیشرفته مدرسه:|
_میگن دوتا از دانش‌آموزای  حوزه ما کرونا گرفتن :(
 


برچسب‌ها: آنچه‌گذشت
+ تاريخ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ساعت 18:41 نويسنده Eli

دوباره اومدم آهنگ معرفی کنم،بعدش برم سرِ درسو مشگام🤓
دو تا آهنگ مورد علاقم از بورای که قبلا یکیشو گذاشته بودم[تاج محل] خیلی خوبه صداش^_^

  1. [کلیک]⬅ aşk mı lazım  ترجمه:آیا عشق لـآزمه؟آیا درد لـازمه؟بگو عشقم برای ما چی لازمه؟...
  2. [کلیک]⬅ Sen Sevda Mısın ترجمه:تو عشقی یا خیال و توهم

پ.ن:عربی رو یجور خاصی کامل بلدم:|به خودم شک کردم،تنها امتحانیه که هیچ‌وقت به خاطرش استرس نکشیدم.

+ تاريخ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 21:7 نويسنده Eli

تاحالا خورشید گرفتگی ندیده بودم..🌞
بعد امتحان بابا گفت امروزو گفته بودن خورشید گرفتگی میشه
عکسای سیتی اسکن هدیه رو برداشتیم،رفتیم بالکن(به جای تلق دیگه مثلا) چهارتامونم عکسارو گرفته بودیم جلو چشامون آسمونو نگاه میکردیم،
نمیدونم یکی مارو میدید چه فکری میکرد😂
چقد قشنگ بود😍
[خدایا عظمتتو شکر💫]

پ.ن:امتحان زیستم دادیم..خیلی آسون بود...رفتم برگه هارو تحویل مراقب بدم.حواسم یجای دیگه بود..سوالارو دادم پاسخ نامه رو داشتم با خودم میبردم:|
مراقب صدام کرد دستشو گرفت طرفم منم فک کردم میگه از ضدعفونی کننده میخواد.الکلو گرفتم طرفش کلی خندید گفت پاسخنامت😅


برچسب‌ها: روزمرگی
+ تاريخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹ساعت 17:18 نويسنده Eli