من و آنْ من دیگر🧸

سال پیش ک از مدرسه برمیگشتیم،ب بابام گفتم ک واسم مداد مغزی بخره چون مدادم خراب شده بود(انقد مداد خوشگلی بودا🥺چش خورد بچم) منو برد ی مغازه ک بیشتر کپی و چاپ اینا بود،زیاد لوازم‌التحریر نداشت.زیاد خوشم نیومد فک میکردم چیزای خراب داره.منم رو مدادام حساس حتما باید خوشگل باشن و ب دلم بشینن.مدادایی ک واسم آورد زیاد خوشم نیومد مجبوری یه نارنجیشو برداشتم فلزیم بود یکمم نازک بود..صبح به زهرا نشون دادم گفت اگ خوشت نمیاد چرا خریدیش گفتم مجبور شدم از بین بد و بدتر یکیشو انتخاب کنم..کم کم ک باهاش نوشتم به دلم نشست احساس کردم خطم بهتره با اون مداده.دقیق یادم نیست یا همون  روزش بود یا فرداش مدادم ک جلو چشمم بود همشم دستم بود گم شد😐همه جارو گشتم،رفتم حیاطو وجب به وجب گشتم نبود که نبود.رو وایت برد نوشتم ک هر کی پیدا کرد بهم بده .انقد ناراحت شدمو غصه خوردم اصلا میهواستم گریه کنم...زهرا اومد دلداریم بده گفت تو که خوشت نمیومد خودت گفتی از بین بد و بدتر انتخاب کردم..تنها چیزی ک بهش گفتم خیلیم بی ربط بود این بود که:تو به عشق بعد ازدواج اعتقاد داری؟!:|😂هنوزم باور میکنم که اون مداد باهام قهر کرده و به خاطر همون خودشو گم و گور کرده..خلاصه بگم بهتون ک این تجربه بهم ثابت کرد که مدادا هم دل دارن😁

_پریروز با مامان رفته بودیم خرید گفتم بریم من مداد بگیرم..دقیقا یدونه از اون مداده همون نارنجیشو خریدم🥰ولی بازم من دلم پیش همون مداده😐اولین بار عنوانم به پستم میاد😂


برچسب‌ها: نیمچه‌خاطره
+ تاريخ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:4 نويسنده Eli |

•یعنی چند روز من انقد هوس لواشک و ترشک کرده بودم،از این لواشکایی ک روش سس ترش میریزن،قشنگ آبکی میشه😖از اون لواشکایی تا میخوری ترشیش ادمو از خود بی‌خود میکنه.تو خونه داشتیمااا هم خشک بود هم ترشیش اونقدر نبود که منو از خود بیخود کنه.خلاصه رفتم همون لواشک برداشتم روش رب انار و ی چیز ترش دیگ ریختم.یعنی معدم سورااااخ شدااا😂ولی کرم چشام کشته شد(مثل ترکی سعی کردم به فارسی بگم😅)

•همین امروز امتحانام تموم شد.هوراااا😐بریم ترم بعدی...

+ تاريخ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹ساعت 10:34 نويسنده Eli |

خوشا به کنج اتاقم،خوشا جهان خودم

•خیلی قشنگه این:)باید با این موضو ی عکس بگیرم استوری کنم🤔راستی امروز قسمت شد و رفتم دانشگاهمون:)یکم طولانی شده به دیگ به بزرگی خودتون ببخشید🙂

•روز اول بود و خیلی استرس داشتم.اصلا نمیدونستم کجا باید برم.گروه دانشجویی هم داریم همو فقط با اسم می‌شناختیم.به جز بعضیا ک عکسشونو دیده بودم.البته ماسکم زده بودن زیادم معلوم نبود..انقد هیجان داشتم ک صب هر بار پا می‌شدم ساعتو چک می‌کردم.خلاصه بابا منو برد دانشگاه زود گروه  چک کردم و بهشون گفتم کجا قراره برم.یکی از دخترا به اسم سحر گفت مم جلو نگهبانی‌ام نه همو دیده بودیم نه چیزی هی نگاه میکنم کسیو نمیبینم🤦🏻‍♀️ازش میپرسم ببین منو میبینی اونم میگه نه.دیگ داشتم قندیل می‌بستم.گفتم می‌رم تو اونجا همو میبینیم.

•بچه‌هایی که اونجا بودن یکی یکی اسم همو میپرسیدن یا خودشون می‌گفتن بزار حدس بزنیم.خیلی خونگرم بودن بچه ها☺البته همون اول فهمیدم یکی از دخترا دار خودشو میگیره.منم نه سلام دادم بهش نه چیزی😕ولی با بقیه خیلی خوب و راحت بودم.بهم میگفتن اصلا باور نمیکیم ک تو الهه‌ای،چون خیلی آروم بودم🤐هم خجالت می‌کشیدم هم استرس داشتم.از ی طرف خوش‌شانسم که یکی از دوستام"زهرا"که قبلا باهم کلاس زبانم می‌رفتیم همکلاس شدم.باید یکی یکی میرفتیم تکلیفو تحویل استاد می‌دادیم و اونم یکم باهامون مکالمه می‌کرد و نمره میداد.من با زهرا رفتم.تا حالا تو کلاسش میکروفونمو روشن نکرده بودم.بهش گفتم خجالت می‌کشیدم و فلان،اونم کلی حرفای خوب خوب گفت🥰خلاصه ک تموم شد و همه رفته بودن ی چند نفر از همکلاسیا ی ساعت اینا تو سالن موندیم و حرف زدیم،به بابام گفتم ک چون دانشجو زیاد بود به خاطر همون دیر شد😬

دیشب:دیشب از ساعت 7p.m نشستم از متن هایی که نوشنه بودمو وویس گرفتم تا ساعت12a.mدیگ گلوم میترکید.آخرش کاملم وویس نگرفتم.قرار بود 14 موضوع انتخاب کنیم و درباره اونا حرف بزنیم،من 12 تا گرفتم😐گفتم دیگ خر چی میخواد بشه واقعا دیگ نمیکشیدم.بعد نشستم اونا رو ریختم تو سی‌دی.

پی‌نوشت:ولی فک نمی‌کردم  ی استاد (ی استاد دیگم) انقدر بی فرهنگ باشه ک بشینه پسوندای دانشجوهارو مسخره کنه:)من رو پسوندم خیلی حساسم.دوسش دارم.خیلیم بهش افتخار میکنم.امروز بچه ها بهم گفتن که یبارم مال منو مسخره کرده انگار و من نشنیدم😐خیلی از بچه ناراحتن به خاطر اخلاقش.یا الکی گیر میده،یا مسخره می‌کنه،یا متلک می‌ندازه و...و...و


برچسب‌ها: آنچه‌گذشت, دانشگاه
+ تاريخ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۹ساعت 21:15 نويسنده Eli |

-واس اولین بار ی کاری خواستیم ازشون،فقط بهانه هاشون:🤦🏻‍♀️

ماحرا از این قراره که واس امتحان گرامر از یکی(فامیل خیر سرمون نزدیک)خواستیم ک واسم کمک کنن.فقط این ترمو ک تا ترم من بعد من خودمو جمع و جور کنم🙁قرار شد منو ببرن خونشون که باهم امتحانو بدیم.فرداش زنگ زدن ک دخترم تب داره نمیدونم مامانم مشکوک ب کروناعه از جور بهانه‌ها😑منم گفتم نمیخواد بریم.اینطوری شد که من نمیدونم واس امتحان گرامر چیکار کنم🥺کسیم نیست کمکم کنه😞اگ خودم بنویسم فقط پاس میشم.ولی نمیخوام معدلم بیاد پایین.دیگ کسیو نمیشناسم بهش بگم کمکم کمه.از ی طرفم روم نمیشه چون امتحان صب ساعت 8:30عه دلم نمیاد به خاطر من بیدار بشه اون‌موقع.خدا بخیر بگذرونه.

-ی سوال از اونایی ک زبانشون فوله،چطوری زمانارو یاد گرفتین؟🥺من از حال کامل به بعد مشکل دارم تو سوال یا هرجا تشخیص نمیدم کجا باید کدومو بیارم🥺😞


برچسب‌ها: فلفلی
+ تاريخ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:0 نويسنده Eli |

ی غلطی اکردم نمیتونم جمعش کنم👏🏻شما الان تو وبلاگ استاد به غلط کردن افتادن هستید😊تبریک میگم...

میخوام رمز دار بنویسم الان نه رمزو یادتونه؟

+ تاريخ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹ساعت 2:17 نويسنده Eli |

امروز مامان ی حرفایی بهم زد ک کلی به وجودم افتخار کردم😌😂الله منی خانوادمه چوخ گورمسین😌😝

یچیزی امروز توجه جلب کرد که تو ترکیه هم جووناش ناله میکنن که چرا تو ترکیه زندگی میکنیم😐منی که آرزوم زندگی تو ترکیه‌ست،کامنت گذاشتم ک میشه یکی واسم توضیح بده چرا؟و هنوز کسی توضیح نداده ک چرا:/

+ تاريخ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۹ساعت 16:34 نويسنده Eli

امروز کلا پستم میاد😁یادتونه اومدم گفتم با یکی ک ۶ سال دوست بودم دعوا کردیم و تر زدیم به هرچی رفاقته؟😐عرضم به حضورتون که تا اون موقع دوست صمیمیِ صمیمیم اون بود تا الان از لحاظ رفاقت تنهام،بعضی موقع ها دلم میگیره ک ی دوست صمیمی ندارم باهاش وقت بگذرونم،ولی بعدن خودمو قانع می‌کنم ک نه من ب هیچ دوستی نیاز ندارم..بعضی موقع ها بحثش ک پیش میاد میگه به اون یکی دوستات پی‌ام بده حرف بزن منم میگم نخیر اونا باید پی‌ام بدن چرا من میدم..واقعنا😐ی مدت پی‌ام میدادم بعد گفتم چرا من همش پی‌ام بدم.همین شد ک دور و برم خلوته..میگه حالا فک میکنن خودتو میگیری:(نمیدونم احساس میکنم شرایط رفاقتو ندارم،البته اون دو سه تا پست پایین ک گذاشتم خودش داستان داره باید رمزدار فقط واس بعضیا تعریف کنم ک چی ب چیه😐خلااااااصه دور نشیم از موضوع،

•دیشب به سرم زد ک ریسک کنم برم فالوش کنم😐همش خوابشو میبینم،بعضی موقع ها هم هدیه میگه بهت سلام فرستاد😑اما احساس میکنم الکیه یا حس میکنم میخواد بهم (سر ی موضوعی ک اینم باید رمزدار توضیح بدم)پز بده،مثلا میخواد منو بسوزونه😏ولی بدن من سر انتخاب رشتم همش سوخته دیگ جایی واس سوزش وجود نداره:|(حالا هی بگووو😂)موندم ریسک کنم یا نه..دو حالت وجود داره یا فالو میکنه و منو با استوریاش زخمی میکنه(سر همون پز دادن سر ی موضوع)ک واس این چاره پیدا کردم میوتش میکنم ک استوریاشو نبینم☺یا هم فالو نمیکنه و خیلی ببخشید منم تبدیل به "پک آف پوو" میشم😁


برچسب‌ها: از همه جا نویسی
+ تاريخ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹ساعت 18:12 نويسنده Eli |

•از گرامر متنفرم:|از استادش بدم میاد😫انتخاب واحد کردنی گفتم عه این خواهر معلم زبانمه پس برشدارم.یکی نبود بهم بگه اخه خنگ! خواهرش چ درسی داد ک خودشم درس بده😑دوتا استاد خانوم دارم ترم بعد هیچ کدومو بر نمیدارم.اصلا راضی نیستم.😐کلا از دانشگاهم راضی نیستم.اگ سال دیگ هم اینطوری پیش بره میشینم دوباره کنکور زبان میدم..نمیمیرم ک😐البته دارم یچیزی میگم واس خودم.بابام نمیزاره چرااا؟چون عقب میمونمو عمرم هدر میره:/عمر من حد کافی تو تجربی هدر شد دیگ چیزی واس از دست دادن نداریَم😊(اینو انقد ب خودم میگم که عبرت بشه واسم،اینک سر خواستم وایسم!امیدوارم دق نکنم)

•امروز یکی از کتابام اومد.هوراااا😐پست‌چی باهامون دعوا می‌کرد که آیفونتون خرابه من هر سری نمیتونم انقد علاف بمونم..حق داره:|زبونم مو دراورد ک این زبون بسته رو درست کنین:/همه طبقه ها آیفونشون اوکیه"بیزیمکین باشینا داش دوشوب"حالا اگ مال طبقه دیگ بود پوست سرمونو کنده بودن..واااای چقد حرصم میگیره یادم میفته🤦🏻‍♀️خودمو به زور نگه داشتم ک فحش ندم..این خرابی مال دو سه روز پیش نیستاا،سه ساله اومدیم این خونه سه ساله ک خرابه😐بّیصّاااااحاب...

•فک نمیکردم یه آیفون انقد اعصابمو بهم بریزه:/سر هیچی حرصم گرفت الان بقیه حرصامم اضافه شدن(حرصم سر چیزای دیگ یادم اومد)چرا اینجوری شدممم😱به قول رها پستم فلفلی شد😂

•-انقد از همه چی خسته شدم که حتی به فامیلِ جدیدِ نزدیک نیاز دارم:|😂


برچسب‌ها: فلفلی
+ تاريخ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹ساعت 17:36 نويسنده Eli |

میدونین واس چی می‌سوزم؟😐همونایی  امتحان زیست و شیمیو نمیخوندن به امید تقلبای ما میومدن امتحان و تا حالا معدلشون بالاتر از ۱۶ نبوده الان رفتن ترکیه دارن دندون پزشکی و پزشکی میخونن😐پول ک چ کارایی نمیکنه...چی بگم خدایا فقط تو به داد مردمی برس ک قراره اونا معالجه کنن.

حسودی نمیکنماااا خودتون میدونین ک واس من مهم نبود ولی دلم واس دوستای پشت کنکورم میسوزه..چقد دارن زحمت میکشن شب و روز فقط کتاب درس تست کلاس آخرشم هیچی😑واقعا دلم واسه اون دوستم سوخت..واسم گریه می‌کرد دو ساله پشت کنکوره:(


برچسب‌ها: غرغر
+ تاريخ پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۹ساعت 14:50 نويسنده Eli |

دختره عکسشم گذاشته بود،انقد فیس کیوتی داشت.موهاشو از شالش انداخته بود بیرون:)خیلی نااااز بود

-خیلی مسخرس:)))واقعا میخوام بدون چی تو ذهنشون میگذره:)))

+ تاريخ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:39 نويسنده Eli |

دل‌ به دلبر گر سپاری دل بری

دل بری کن تا بیابی دلبری

-چقد شعر قشنگیه؟😍از اونجایی ک پیش بینی کردم ممکنه طولانی شه پریدم ادامه مطلب...✏


برچسب‌ها: آنچه‌گذشت, دانشگاه
ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:42 نويسنده Eli |