|
من و آنْ من دیگر🧸
|
از ۸ صبح دانشگاه بودم و از وقتی اومدم خواب بودم تا الان،کار خاصی نکردم له لهم.همینجوری الکی الکی خستم،یکم شاید الکی نباشه چون شبم دیر خوابیدم.کل شبو دعوا کردیم ولی از دلم دراورد و اشتی کردیم.امروز تولد دعوت بودیم،بهونه اوردم گفتم میانترم دارم نمیتونم بیام.البته درس فردامم سخته،شاید سخت نیست استادش سختگیره.
-مامانم موهاش رنگ میزاشت گفتم ی کوچولو برا من درست کن،اونم درست کرد.گذاشتم رو یه تیکه از موهام.ذوق همون یه تیکه رو دارم🥲اجازه ندارم همه شو رنگ کنم😭

یادمه کرونا اومده بود اینجا پست گذاشتم که نگرانیم فقط بخاطر اینه که جون اونایی که دوسشون دارم تو خطره نه به خاطر جون خودم.الانم همینه ی ذره هم واسه خودم نگران نیستم🫠
کاش همین الان دغدغم درس نخوندنم بود.
دارم حسش میکنم که فردا روز قشنگی نیست.چه فردا و چه روزای دیگه.با این همه استرس و اضطراب چیکار کنیم؟🥲خدایا خودت مواظبمون باش ما جز خودت پناهی نداریم🫠❤️🩹
گفت بخوابیم،روزای سختی پیش رو داریم:)
از ظهر ساعت ۱ کتابو گذاشتم رو میزم و قصد دارم درس بخونم.الان ساعت ۷ رو گذشته و هنوز ی صفحه هم نخوندم،جدی وضعیتم خیلی وخیمه من توانایی درس خوندن رو از دست دادم و وقتمو با گوشی میگذرونم🤦🏻♀️از خودم متنفرم

چقد وضعیت قاریشمیشه،کم مونده جنگ بشه،ی عده دارن شوخی میکنن،یه عده ناراحتن که چرا با جنگ شوخی میکنین،یه عده قند رو حذف کردن ی عده دیگه دارن مسخرهشون میکنن.من خودم نگرانم جنگ بشه، دوستام میگن نگران نباش اینجا رو نمیزنن و میخندن،مگه من نگران خودمم؟مردممون بعد این همه بدبختی گناه دارن🥲قند رو هم فقط از چاییم حذف کردم حقیقتش بیشتر از این زورم نمیرسه =)
خواهرم امروز جشن فارغالتحصیلیش بود،آبجی زرنگ بود ی ترم زود تر تموم کرد،منم این ترم تموم میکنم راحت میشم از اون دانشگاه نفرین شده.

منم یه لاته مهمون کرد^^
صبح پا شدم رفتم دانشگاه،دوتا کلاس داشتم اولی جزوشو نگرفته بودم رفتم اونو از انتشارات گرفتم.شب دیر خوابیده بودم خوابم میومد.کلاسم انس با قران بود و استاد مصوت و صامت و استفال نمیدونم چی چی درس میداد و مارو مجبور میکرد با صوت بخونیم:/از اونجایی که نمیتونستیم گفت اینجوری ک میخونین بیشترتون میفتین🤦🏻♀️.اونیکی کلاسم اختصاصی بود و بعد ی ساعت و نیم شروع میشد رفتم نمازخونه سریال ببینم تا تایم بگذره..قرار بود بپرسه و من نخونده بودم استرس داشتم ولی ایگنورش میکردم و سریالمو میدیدم😁تلگرامو چک میکردم دیدم عه عه نوشته کلاس کنسله و من الکی وقتمو تلف کردم.دلم نمیخواست برم خونه رفتم تنها تنها ناهار گرفتم خوردم برگشتم خونه به کسی هم نگفتم کلاسم کنسل بود.تنهایی چقد همه چی میچسبه=)
خطاب به اطرافیانم:
وقتی میپرسین چرا گریه میکنی میگم مداد صورتیم گم شده میخندین یا طعنه میزنین این که گریه نداره یکی دیگه میخری،چرا با خودتون فکر نمیکنین که شاید مشکل از یجا دیگه باشه؟

:(
از این همه نه شنیدن خستم
از اینکه میشه و نمیذارن
از اینکه میتونستم و نذاشتن
خدایا میشه کوتاه بیان؟میشه یبار حرف من بشه نه حرف خونوادم؟باشه بگیم صلاح منو میخوان،ولی نمیشه بزارن خودم تجربه کنم خودم زمین بیفتم؟🥺سنم داره میگذره میترسم دیر بشه:(
از پنجره نگاه میکردم بیرون دیدم درخت آلبالو روبه رو خونمون شکوفه زده،گفتم برم بیرون عکس بگیرم ازش،هوا هم خوب بود،ابری و بارانی😍اماده شدم برم گوشی رو زدم شارژ به خواهرمم گفتم یادت باشه پر شد درش بیاری =). وسط راه گفتم عه قرار بود عکس بگیرم که.گفتم اشکالی نداره حالا برم سوپر مارکت یکم خوراکی بخرم حالم خوب شه💕
بالاخره عید تموم شد و من برگشتم خونه،چقد خوبه خونه بودن.بین خودمونه با اینکه همش غر میزدم ولی وقتی فک میکنم که دیگه پیش مامانبزرگ و بابابزرگم نیستم دلم میگیره🥲رفتم دانشگاه دخترا رو دیدم دلم یکم وا شد.رفتیم یکی یکی رستوران و فست فودیارو گشتیم ببینیم کدومش بازه بریم بشینیم بیشترشون بسته بودن ولی بلخره نزدیک دانشگاه یکیش باز بود.شانس اوردیم یلدا ماشین داره😆.
دو روز بود با بچم سر لجبازیای من دعوا داشتیم،تا میومدیم خوب بشیم بازم بحثش باز میشد.خستش کردم،اذیتش کردم🥲خوب منم اذیت شدم دوتامونم به یه اندازه مقصر بودیم شاید یه کوچولو من بیشتر چون استاد شلوغ کرد و بزرگ کردن مسئله های کوچیکم.خدارو شکر ختم بخیر میشه،حلش میکنیم یادمون میره🫠امروزم کلاسو پیچوندم از شانسم هیچ کدوم تشکیل نشده بود^^
بچم تصمیمشو گرفته انگار میخواد بره سربازی،چقد دلم میگیره بهش فک میکنم،چقد فکرای منفی میاد سراغم،آخه تازگیا خبرای خوبی از سربازی نمیاد.ایشالله سلامت بره سلامت برگرده🫠
الانم داشتیم حرف میزدیم باطریمون تموم شد اون خوابش برد و صدای نفسش میاد،منم گفتم ی سر بلاگفا بزنم..بریم بخوابیم شبتون بخیر💕
جدی جدی بهار شده^^یه لحظه رفتم حیاط حالم خیلی خوب شد اصلا از این رو به اون رو شدم.کاش همینجوری بمونم،افکار منفی هجوم نیارن و اوور ثینک نکنم.فصل بهار خود تراپیه.

امروز واسه ناراحت بودن هوا زیادی خوبه =)
فیلم و سریال با ژانر زامبی خیلی دوست دارم،ی مدت کلا از همین فیلم و سریالا دیدم.یجوری بود که تو خوابم میدیدم.دیشبم ی خوابی میدیدم که مامانم داره تبدیل میشه،مامانم بابام مامانبزرگ و بابازرگم همشون دارن وسایلای منو خواهرمو اماده میکنن که بفرستن به یه جای دور خودشون نمیتونن برن🫠انقد خوابم غم انگیز بود که بیدار شدم دلم میخواست گریه کنم 😅 نمیدونم شاید به خاطر پست قبلیمه خدا خواست نشون بده خانواده همه چیزه پس shut up D:
ذهن من آمادگی پذیرش هر چیز چرت و پرت خرافی رو داره،مثلا کافیه یکی بگه شلوار ابی بپوشی بدشانسی میاره،میگم ولش الکیه از روش رد میشم و شلوار آبی میپوشم ولی تا اون شلواره تنمه ذهنم دهنمو سرویس میکنه.این بس نبود تا اینکه با پدیده انرژی full moon آشنا شدم.میخوام ذهنمو با وایتکس بشورم.
۹ روز گذشته همچنان واسه رفتن به خونمون التماس میکنم.زورم میاد که همه چی باید اونجوری باشه که اونا میخوان.این که من چه حسی میکنم،اینجا راحت نیستم مهم نیست.
خستم از این همه زوری که بالا سرمه.خستم از وضعیتی که توش هستم و نمیتونم تغییرش بدم.دستم به جایی بند نیست.اون قفسی که دورمه رو حس میکنم :(
یعنی تموم میشه این وضعیت؟ذهنم آروم میشه؟غر دارم🤦🏻♀️ دلم پره.نمیخوام اینجارو از غرام پر کنم
چشم افتاد به درخت فندق گوشه حیاط بابابزرگم اینا،جوونه زدن.دیگه اون فصل بی روح و سرد اینجا تموم شد قراره همه جا سبز و رنگی بشه:)

دو روزه خیلی زود رنج و عصبی شدم،دیشب بچم تو بازی باهام شوخی کرد و عصبانی شدم و توپیدم بهش.من اینجوری نیستم خودشم میدونه،کلی عذرخواهی کردم و پشیمونم بخاطر رفتار دیشبم،پریشیبم کولی بازی دراورده بودم🥲دو روزه همینجوری دارم ازش عذرخواهی میکنم،کاش وقتی عصبیم بتونم جلو این دهنمو بگیرم.خوب اونم تا ی حدی میتونه تحمل کنه و نازمو بکشه.
نیاز دارم خونه خودمون باشم.مطمئنم اونجا هم حوصلم سر میرفت ولی ترجیح میدم خونمون حوصلم سر بره و هنوزم نتونستم ی صفحه درس بخونم😭
اون روز که من سر درد یا معده درد نداشته باشم تعجب میکنم.امروز اومدم خونه بابابزرگم اینا،اینجا باز راحتترم ولی من باز خونمونو میخوام😭.درسم نمیتونم بخونم،هرجور شده فردارو حداقل یه صفحه رو باید بخونم🤦🏻♀️.
از فرط بیکاری و بی حوصلگی دو قسمت سریال ترکی دیدم،یه قسمت از فصل ۲ ویچر،یه فیلم ترکیهایه دیگه.قالب و عنوان اینجا رو هم عوض کردم.میخواستم فیلم بعدی رو شروع کنم که بچم از سرکار برگشت🫠
به زور بیدارم کردن،شب دیر خوابیدم تا ساعت ۴ باهم کالاف میزدیم.دیگه اخرش خوابم برده.الانم غمگینم چون دیشب خوابشو دیدم منتظرم بیدار شه تعریف کنم خوابمو🫠.
خونه مامامبزرگم موندم مهمون میاد بهش کمک کنم.بقیه رفتن خونه اونیکی مامانبزرگ.اون شومیزی رو که گرفته بودم تو خونه بپوشم کوتاهه شکمم میمونه بیرون نمیتونم جلو عموها و عمه هام بپوشمش☹️
پ.ن: کاش وقتی یکی میخواست روبوسی کنه گفتن نه نمیخواد نرمال بود.
رفتم سراغ بروز شده ها،امشب همش خوندنین همه از سالی که گذشت مینویسن و ثبتش میکنن.فک میکردم بلاگفا خلوت تر شده.خوشحالم که مثل قبل گرم و صمیمیه😭از وقتی اومدم رگباری دارم پست میزارم فک نمیکردم انقد حرف واسه گفتن دارم.فعلا واسه امشب کافیه.
شبتون بخیر.سال نوتونم مبارک🩵✨️
۶ و ۳۵ دقیقه خیلی زوده من که نمیتونم بیدار بشم،احتمالا سال تحویل خواب باشم،عمرا خوابمو به چیز دیگه بفروشم.خودمم بخوام بدنم نمیتونه تقصیر من نیست:)کاش بیدارم نکنن خواب خیلی خوبه بچه ها🥲
دوست داشتم عید خونه خودمون باشم و سفره هفت سین بچینیم.ولی چند ساله که میاییم شهرستان خونه مامانبزرگم اینا (هم پدری هم مادری).از ی طرفم بعد دو سه روز اصلا احساس راحتی نمیکنم.مثلا الان نزدیک پریودیمه با هر دردی تو بدنم استرس میگیرم نکنه تو خواب پریود بشم و کثیف کاری شه:(
تا الان کاری که واسه سال نو کردم اینه ک لباس خونه جدیدامو پوشیدم دراز کشیدم.آدم که نباید همیشه کارای بزرگ تر و مهم تری بکنه به هر حال دوست داشتم مثلا بگم "تا الان واسه سال نو هدفای قبلی رو تیک زدم و هدفای جدیدی رو نوشتم"بگذریم...
این تیشرت جدیدمم بوی "لباس جدید" میده،سرم درد گرفت..الانم منتظرم از سر کار بیاد یکم رفع دل تنگی کنم،امروز کارش خیلی طول کشید بچم🙁