|
من و آنْ من دیگر🧸
|
تازگیا عمه دوستم زهرا (از باز مانده اکیپ فروپاشیده شده) فوت شده کلی ناراحت بود.نمیتونستم برم ببینمش هر از گاهی پیام میدادم حالشو میپرسیدم. هی به خودم میگفتم الان پیام ندم شاید میخواد تنها باشه،نمیخواد با کسی حرف بزنه،بزار یکم بگذره پی ام میدم، اصلا میرم ببینمش. بعد چند وقت بهم گفت پی ام نمیدادی ناراحت میشدم فکر میکردم باهام قهری🥲 ازم دلخور بود،خیلی حس بدی داشتم. تو ذهنم بود برم ازش عذرخواهی کنم از دلش دربیارم. بهم گفت قراره تو کافه مورد علاقمون کار کنه انقد خوشحال بودم براش که نگو. دو سه روز پیش که با خواهرم رفته بودیم دانشگاه، برگشتنی گفتم بریم زهرا رو ببینیم؛ به پیشنهاد خواهر براش دسته گل گرفتم.دیدن خندش خیلی کیف داد :)کاش ی چیزی میگرفتم که استفاده کنه ولی تا اونجایی که میدونم گل خیلی دوست داره. اشکالی نداره دفعه دیگه براش جبران میکنم🫠.
اینکه تو کلاس منو جزو دسته درس خونا حساب کنن خیلی حس خوبی میده بهم :> امروز درس رو خوب نخونده بودم و از شانسم استاد بهم گفت از اونجایی که مثبتات زیاده نمیپرسم ازت D: از این بابت خوب بود ولی ی چیزی شد که الان نمیگم چی ولی بعدا ک گندش درومد میام میگم چون مطمئنم درمیاد😂
از کلاس اومدم تا الان خواب بودم، فردا هم امتحان معرفی به استاد رو دارم. استاد خودش گفته بود هر موقع آماده بودی بگو ازت امتحان بگیرم منم گفتم فردا رو بگم. از ی طرف خوبه که زود تر تموم میکنم از سرم وا میشه و میتونم زود تر کارای فارغ التحصیلی رو انجام بدم. اونم تموم بشه میخوام برم کار آموزی 🥹ولی چیزی که نگرانم میکنه اینه که تایم کار اموزی مشخص نیست ممکنه بگن ظهر بیا یا صبح بیا، منم که میخوام واسه ارشد بخونم میترسم وقت کم بیارم و نرسونم. برنامه ریزی میتونه کمکم کنه ولی اصلا ادم برنامه ریزی نیستم🥲یعنی تا حالا هیچ وقت نتونستم برنامه ریزی کنم و طبق اون پیش برم :( بگذریم برم درسمو بخونم.
گفته بودم چقد از رانندگی بدم میاد؟ فرااااریم فراری. هر موقع میرفتیم شهرستان بابام میگفت منو خواهرم برونیم،رفت من برگشت خواهرم. من چقد ناراحت بودم از این موضوع همش بهونه میاوردم چِشَم نمیبینه، خوابم میاد نمیتونم.بابامم میدونست بهونست میگفت الهه باید بشین پشت فرمون،نمیتونستم نه بگم،بغض میکردم😂امروزم مجبورم کرد تا کلاس من برونم وقتی میرفتیم خودش کنارم بودا خیالم راحت بود، حالا خیابونیم که میرفتیم هم عرضش کم بود هم ترافیک بود، تو استرس بهم گفت دوبل پارک کن :') منو ول میکردن گریه میکردما. تو اینجور موقع ها آدم احساس میکنه همه دارن اونو نگاه میکنن. خلاصه انقد جلو عقب کردم آخرش رضایت داد، خودش سوار تاکسی شد رفت گفت برگشتنی تنهایی بیا. منم که گیج میزدم پیاده شدنی سوویچ رو گذاشتم رو ماشین:) برگشتنی هم با کلی دعا و صلوات ماشینو از جا پارک دراوردم بعدش به این نتیجه رسیدم که "چه جالب بابام نبودنی راحت ترم اتفاقا😂" انقد خوشحال بودم که انگار اورست رو فتح کردم، آخه اولین بارم بود یه کاریو تنهایی انجام میدادم😄
اجازه هست بعد مدت هااای طولانی بیام؟
بلاگفا برام اون آغوش امنیِ که بعد یه روز سخت بهش پناه میبری.هر بار رفتم و اومدم هندونه بغل بلاگفا دادم :>
دانشگاهم تموم شده. دوباره معدل الف شدم ولی حیف که ترم آخر بود =)انقد روزای امتحان طولانی و سخت گذشت که نمیخواستم دور و ور دانشگاه برم ولی فردا میرم دنبال اون ۲ واحدم که مونده معرفی به استادش کنم.
-هی میگفتن دوستیای دانشگاه موندگار نیست میگفتم نه بابا اینجوری نیست منو دوستام فرق میکنیم و گس وات؟ یجوری بین دوستام دعوا شد که تا عمر دارن اسم همدیگه رو نمیارن🥴ولی با یکیش هنوز در ارتباطم و اون صمیمیتم هست. اون دوتای دیگه منم حذف کردن. این وسط من هیچکاره بودم😂اون موقع ها که داشتن از همدیگه سر میشدن من بینشون مونده بودم و اذیتم میکرد. بعد آخرین امتحان تو گروهمون پی ام دادم که اینجوری نمیشه بیایین هر چی هست تو دلتون بگین حلش کنیم . جنگ شد :) مطمئنم پیش هم بودن گیس و گیس کشی میشد.حالا این وسط من عذاب وجدان گرفته بودم ک تقصیر منه نباید میگفتم حلش کنیم🫠😂چقد از همدیگه کینه داشتن:')