من و آنْ من دیگر🧸

بالاخره عید تموم شد و من برگشتم خونه،چقد خوبه خونه بودن.بین خودمونه با اینکه همش غر میزدم ولی وقتی فک میکنم که دیگه پیش مامانبزرگ و بابابزرگم نیستم دلم میگیره🥲رفتم دانشگاه دخترا رو دیدم دلم یکم وا شد.رفتیم یکی یکی رستوران و فست فودیارو گشتیم ببینیم کدومش بازه بریم بشینیم بیشترشون بسته بودن ولی بلخره نزدیک دانشگاه یکیش باز بود.شانس اوردیم یلدا ماشین داره😆.

دو روز بود با بچم سر لجبازیای من دعوا داشتیم،تا میومدیم خوب بشیم بازم بحثش باز میشد.خستش کردم،اذیتش کردم🥲خوب منم اذیت شدم دوتامونم به یه اندازه مقصر بودیم شاید یه کوچولو من بیشتر چون استاد شلوغ کرد و بزرگ کردن مسئله های کوچیکم.خدارو شکر ختم بخیر میشه،حلش میکنیم یادمون میره🫠امروزم کلاسو پیچوندم از شانسم هیچ کدوم تشکیل نشده بود^^

بچم تصمیمشو گرفته انگار میخواد بره سربازی،چقد دلم میگیره بهش فک میکنم،چقد فکرای منفی میاد سراغم،آخه تازگیا خبرای خوبی از سربازی نمیاد.ایشالله سلامت بره سلامت برگرده🫠

الانم داشتیم حرف میزدیم باطریمون تموم شد اون خوابش برد و صدای نفسش میاد،منم گفتم ی سر بلاگفا بزنم..بریم بخوابیم شبتون بخیر💕

+ تاريخ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳ساعت 2:59 نويسنده Eli |