من و آنْ من دیگر🧸

از ی درسی بدم بیاد هیچ وقت نمیتونم درست حسابی بخونم یا کلا نمیخونم ،اصلا یجا بند نمیشم،بغض میکنم،حرصم میگیره،حتی پارش میکنم اگه درس اختصاصی باشه قسمت فهرستو این چیزارو پاره میکنم:| زیستم جزو اون درساییه که ازش بدم میاد(در جریانید که کلا از تجربی متنفرم)ولی با اون یکیا فرق داره،اینو بیشتر از درسای دیگه میخونم.یجوری میخونم که کامل بلد باشم،هی میخونم هی میخونم هی از این کتاب تست به اون کتاب تست یجورایی از سرم وا کنم کع دوباره مجبور نشم بخونم البته اینم بگم زیاد ک بخونم دیگه نمیتونم ازش دست بکشم😂خلاصه یکشنبه امتحان زیست داریم..

ـ بعد از ظهر رفتم تو بالکن یکم بخوابم،هواهم خوب بود،بعضی موقع ها هم باد میومد،سردم میشد پتو رو میکشیدم تا سرم،بعد خفه میشدم از گرما،همین که باز میکردم یهو ذهنم میومد اگه پتو باز باشه مورچه ها برن لای موهام،عنکبوتا برن تو دماغو دهنم،پرنده ها پی پی کنن روم...🤧

- مامانم ی موکت انداخته تو بالکن بعضی موقع ها میریم میشینیم،عرضش کوچیکه یکم ولی طولی خیلی درازه:/ فقط ی نفر میتونه دراز بکشه مگه اینکه قطاری دراز بکشن:| بعد ز ظهرا وقتی که آفتاب بارو بندیلشو میبنده تا کم‌کم بره،خیلی حال میده بشینی اونجا درس بخونی.ی وقتاییم همسایه بغلیمون میان میشین تو بالکن خودشون بلند بلند حرف میزنن نمیشه تمرکز کرد.البته اون موقع ها به خاطر بچه ها که میان کوچه بازی میکنن شلوغ میشه ولی اینا چون نزدیکن حواسم پرت میشه..

پ.ن:این آهنگی که پایین معرفی کردم..خیلی قویه مخصوصا این که معنیشو  بفهمی روم خیلی اثر میذاره،
امروز گوش کردنی یهو دیدم دارم گریه میکنم😂(هق هق نمیکردم دیگه فقط چشام پر شد ی قطره هم اشک)هیچیمم نبودا نه دپرسم نه چیزی:|


برچسب‌ها: روزمرگی
+ تاريخ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹ساعت 23:6 نويسنده Eli