|
من و آنْ من دیگر🧸
|
-عروسی هردوتاشون تو حیاط خونشون برگزار شده بود،چادر کشیده بودن که زن و مرد قاطی نشه،خانوماهم تو ایوان خیلی بزرگشون بودن،تابستون بودو هوا خنک،اصلا آدم کیف میکرد.فقط بدی که داره شامو خیلی دیر میدن اونجاها😂ساعت یک بود هنوز شام نخورده بودیم،دیگه اهالیشون عادت کردن و خودشون کیکی چیزی میاوردن تا ضعف نکنن.منم از شدت ضعف و خستگی و خواب آلودگی سرمو گذاشته بودم روی پای مامانم خوابیده بودم،هرکی منو میدید میخندید😆خواستم بگم که این بهترین عروسی بود که تو عمرم رفته بودم.
-بیشتر مسیری که میریم تا برسیم به روستا رو دوست دارم،سر سبز نیست ولی پر مزرعهست،رنگ زرد و سبز باهم قاطی شده بود و آسمون آبی قشنگ تر و دیدنی ترش میکرد😍یه جاهایی از جاده کاملا چسبیده بود به مرز.از دور پرچم آذربایجان🇦🇿دیده میشد.با اینک جاده باریکه و تو شبا خطرناک میشه ولی خیلی دلپذیره💛
-قسمت جالبش اینجا بود که بابا خرابه هایی که با گِل درست شده بودن رو نشون میداد،میگفت زمانیکه جوون بود اینجا معلم بوده.از شهر خودمون خیلی دوره قبلا هم جاده درست حسابی وجود نداشت.میگفت تو زمستونا برف اینا که میبارید احتمال اینک گم بشیم یا گرگی چیزی حمله کنه زیاد بود😨ولی بیشتر دلم واس دانش آموزا میسوخت که اونجا درس میخوندن:(